تبليغاتX
همیشه تنها...
اون نموند رفت نه بردنش!!!
سلام فقط اومدم بگم که هستم ولی حال و حوصله ای ندارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:16  توسط منم (غزل) | 
چقدر سخته کنار اونیکه دوسش داری باشیو بدونی هیچوقت بهش نمیرسی

چقدر سخته تو چشایه اونیکه دوسش داری نگاه کنی و نتونی بهش بگی که دوسش داری

چقدر سخته هر رزو به امید یکی از خواب بیدار بشی ولی بدونی که اون به امید کسه دیگه است

چقدر سخته که خدایی که تورو آفریده فراموشت کنه و بندازتت رو زمین و بگه برو بابا

چقدر سخته هرکی باد و رو دلت پا بذاره و بره

چقدر سخته دلت از دست همه بگیره ولی کسیرو نداشته باشی که بهش بگی

چقدر سخته چقدر سخته چقدر سخته.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 15:42  توسط منم (غزل) | 
تنها كسم بود

اون كه يه وقتي تنها كسم بود ... تنها پناه دله بي كسم بود

تنهام گذاشت و رفت از كنارم ... از درد دوريش من بي قرارم

خيال مي كردم پيشم مي مونه ... ترانه ي عشق واسم مي خونه

خيال مي كردم يه هم زبونه ... نمي دونستم نا مهربونه

با اين كه رفته اما هنوزم ... از داغه عشقش دارم مي سوزم

فكر و خيالش همش باهامه ... هر جا كه ميرم جلو چشامه

دلم مي خواد تا دوم بيارم ... رو درد دوريش مرحم بزارم

اما نمي شه راهي ندارم ... نمي تونم من طاقت بيارم...

نمي تونم من طاقت بيارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 14:6  توسط منم (غزل) | 
سلام به همه دوستان
 
من اسمم همیشه منم بود ولی یکی از دوستان خیلی اصرار کرد به همین
 
دلیل مجبورا دوباره باید این اسم و تحمل کنم و بگم
 
من غزل هستم
 
غزله همون کسی که گفت عاشقم و عاشقم کرد
 
 ولی رفت.... نه بردنش...
 
من   غزل
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 15:47  توسط منم (غزل) | 
خدایا! چه سخت است بی بهانه گریه کردن و به ظاهر خندیدن
 
خدایا! چه سخت است به دروغ فریاد زدن که زندگی شیرین است
 
خدایا! چه سخت است بی دلیل غصه خوردن و به اجبار مرگ را پذیرفتن
 
خدایا! چه سخت است در شبی غمگین به هنگام وداع لبخند تلخ زدن
 
خدایا! چه سخت است که هنگامی در کنار و به یاد تو نبودن
 
و خدایا! چه سخت است در حالت غمگین و تنها زندگی سپری کردن
 
خدایا!!!!!!!!
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 13:16  توسط منم (غزل) | 
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 13:31  توسط منم (غزل) | 
 

همان نگاه اول                               کافي بود

 

 تا تلاطم زيبايي را                       در چشمانت ببينم

 

 همان نگاه اول                                کافي بود

 

 تا خروش مهرباني را                   در نگاه درياييت ببينم

 

تا من دوباره                      با تو مهربان شوم

 

 در کوچه پس کوچه هاي مهر                        دوباره عابر شوم

 

 شاعري بي شعر                در جستجوي دريا                      

 

     عابري در دو چشم زيبا

 

             آري! همان نگاه اول ازپشت پلک هاي نيمه باز        برايم

 

کافي بود...

ïïپاییز ïï

 

دوباره پاییز آمد و هنوز از راه نرسیده نفس های عاشقانه ام را به

شماره انداخت. هنوز نیامده هوای دقایقم را بارانی کرده است.

 

پاییز را به هزار دلیل دوست دارم پاییز فصل خلوتی است و برگ های

 

 بازیگوش بی محابا سراپایت را رنگ می کنند.هر وقت برگي مي افتد

 

 مرغي بال باز ميكند ،

 

غنچه ي سپيد مريمي عاشق عكسش را در آب بركه اي زلال مي بيند

 

و خود را نمي شناسد .پاییز فصل غصه های فراموش شده است ،

 

 گذشته های خاکستری و بوی خاکهای نرم کوچه هنگام ریزش قطرات

 

 درشت باران،بوی چای داغ آبان ...

 

هروقت آسمان بغض مي كند باران گلوي شمعداني هاي صورتي را كه

 

كم كم رنگ مي بازند به هواي آمدن تو تازه مي كند.چشم هایم را

 

 می بندم و دستان غبار گرفته ام را زیر باران های پرصدای شبانه

 

 می گیرم تا پر از احساس شوم،و عاشق ماندن را بهتر تجربه کنم ...

 

 

در دنیایی زندگی می کنم که:مردمان آن عشق را گناهی بس بزرگ

 

می دانند

 

دوست داشتن را جنایت ...

 

و فدا شدن در راه عشق را خیانت،

 

لیک اگر آنها می دانستند که عشق یعنی چه؟

 

هیچ گاه ما را از لمس آن محروم نمی کردند .

 

آنها نمی دانند که عشق هم مردن است و هم زندگی

 

هم بودن است و هم نابودی

 

هم امید است و هم یأس

 

هم وصال و است و هم فراق

 

هم پریشانی است و هم آرامش ،

 

ای کاش ...

 

آنان می دانستند که عشق تمام زندگیست

 

تمام هستی یک عاشق سرسپرده است

 

تمام هستی یک عاشق

 

تمام هستی یک عاشق ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 15:0  توسط منم (غزل) | 
روی آن شیشه تبدار تو را ها کردم

اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم

حرف با برف زدم سوز زمستانی را

با بخار نفسم وصل به گرما کردم

شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد

شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم

عرقی سرد به پیشانی آن شیشه نشست

تا به امید ورود تو دهان وا کردم

در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق

با سرانگشت تو را گشتم و پیدا کردم

با سرانگشت کشیدم به دلش عکس تو را

عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم

و به عشق تو فرآیند تنفس را هم

جذب اکسیژن چشمان تو معنا کردم

باز با بازدمی اسم تو بر شیشه نشست

من دمم را به امید تو مسیحا کردم

پنجره دفترم امروز شدو شیشه غزل

و من امروز بر این شیشه تو را ها کردم

آنقدر آه کشیدم که تو این شعر شدی

جای هر واژه نفس پشت نفس جا کردم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 13:50  توسط منم (غزل) | 

 

او رفت

 

  او رفت ...

 

   پاياني براي يك زندگي

 

   خدايا

 

   چگونه باور كنم رفتنش را ؟

 

   نميتوانم ,

 

   نميخواهم ,

 

   چگونه باور كنم هجرتش را ؟

 

   آنهم چنين مظلومانه ؟

 

   در گلويم بغضي ست

 

   كه شكسته نميشود

 

   چر اشكهايم سرازير نميشوند ؟

 

   در فقدانش چه بايد كنم ؟

 

   آه و ناله و فغان ؟

 

   گر اشك ريزم

 

   باور كرده ام كه او نيست

 

   كه او رفته است

 

   نميتوانم ,

 

   نميخواهم ,

 

   چشم بر هم نميتوانم گذاشتن

 

   او آنجاست

 

   او همه جاست

 

   باور ندارم رفتنش را

 

   خاطره اش

 

   زمزمه اش

 

   همه جا جاري ست

 

   اي نازنينم

 

   ميدانم در آنسو

 

   در سرايي ابدي

 

   به آرامش رسيده ايي

 

   آسوده بخواب

 

   آسوده برو

 

   يادت هميشگي ست ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 14:47  توسط منم (غزل) | 
ساختم بلا خره بعد از مدتها تو وبلاگ این و اون گشتن بلاخره منم یه وبلاگ ساختم

ولی امروز که این و ساختم دلم گرفته نمیدونم شاید واسه اینکه امروز احیاست

امروز شب احیاست پارسال این موقع پیشم بود یا شاید من پیشش بودم

ولی امسال.... نیست امسال عشقم رفت

خدایا!! خودت داده بودی و خودتم گرفتی آخه چرا ؟

چرا انقدر زود؟

خودت میدی خودتم میگیری!!!

نمیدونم چی باید بگم فقط اینکه دلم خیلی گرفته خیلی

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 16:10  توسط منم (غزل) | 
و عشق تنها عشق تو را به اندوه خاطره ها برد تو را رساند

 به امکان یک پرنده شدن

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 16:4  توسط منم (غزل) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اگه یه شب آسمون و نگاه کردی و توش هیچ ستاره ای نبود

من حاضرم تا صبح واست چشمک بزنم و

ستاره شبهای بی ستارت باشم

ولی این و گفتی و ....

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
پیوندها
پاييز
يك شاخه گل زر
كبوتر شكسته بال
بهروز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان